خرید بک لینک
بعضی وقتا میترسم که پشت سرم نگاه کنم. احساس میکنم که انقدر اشتباه کردم که وقتی به پشت سرم نگاه کنم یک کوه آتشفشان میبینم. همینطور که سالهای عمر ما میگذره و عدد سن بالاتر میره، تجربه بیشتر میشه اما گذشته پر میشه از خاطرات جور واجور...خاطرات پیرمردها و پیرزنها را میسازند، تجربه ها را میسازند. ما پر از اشتباهیم پر از خاطره و پر از تجربه. هر وقت که میام جمله ای بنویسم، هر وقت که میخوام خاطره ای بنویسم، همش توی ذهنم اونا بارها مزمزه میکنم. همیشه میگم شاید نگم اینو بهتره. نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه؟ اما وقتی میخوایم به خاطراتمون مراجعه کنیم همیشه یاد اون خاطرات خنده دار میریم. یک جلد از کتاباشو برمیداریم و میاریم و چند تا ورق از اونا میخونیم. شاید زمانی میریم سراغ خاطرات که نیاز به یک مسکن برای آرامش داریم. نیاز نداریم بریم سراغ خاطرات بد و حسابی حالمون گرفته بشه.حالا من میخوام یه خاطره بگم، اونم از جنس بد.. اصلا عمدا میخوام این خاطره بدا برای خودم دوباره مرور کنم. تک تک لحظاتش را یادم بیاد و حسابی داغ بشم.یادم نمیاد....نمیتونم...خیلی خیلی سخته اما برای خیلی این خاطره دقیقا برعکسه و کلی بهش میخندن، اما برای من هییییییساختم دیواری از مهر و محبت من ز گندم زار چشمانشولی اون در نهایت ریخت آن را بر نگاه بی گناه مردمانش + نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۱ ساعت 20:18 توسط حمید  | 

برچسب: نویسنده: حامد فدایی تاريخ: شنبه 26 شهريور 1401 ساعت: 0:56

صفحه بندی